سوال عاشقی
طرح سوال عاشقی همواره زیباست
عاشق شدن هم رنگ دارد، رنگ دریاست
با من بمان در خلوت نیلوفر عشق
افسانه می خواهی اگر در شعر نیماست
ریزد هوس تا آخر دنیا به كامت
باور كن این دنیا غروب آروزهاست
روزی كه در پس كوچه های خا طراتم
دیدم كه تنها تر زمن فرهاد تنهاست
بشكن تو فانوس شب مهتابیم را
برقی كه از چشمان تو پیوسته پیداست
دیگر برای با تو بودن فرصتی نیست
دیروز مان رفت و فقط امروزو فردا ست
با من بیا شوری بپا كن تا ببینی
دست خدای مهربان تا بوده با ماست
برچسب ها:
سوال عاشقی ،
نمی مانی
چرا یك لحظه در اندیشه و یادم نمی مانی
شبی در دفتر ققنوس فریادم نمی مانی
همه از قصه ی شیرین بی احساس می گویند
چرا در حسرت دیدار فرهادم نمی مانی
تمام دلخوشی هایم به روز با تو بودن بود
ولی حالا كه من دل در رهت دادم نمی مانی
به من گفتی امید چشم های عاشقم هستی
نداستم غروری رفته بر بادم نمی مانی
من از بخشنده خوبان تورا جاوید تر خواهم
اگر در خلوت شعر پری زادم نمی مانی
تبلیغات